سلام فرشته معصوم مامان
خوبی؟ تو آسمونا خوش می گذره؟
خودت خوب میدونی که دلم برات یه ذره شده بود. اما این مدت همش مثل مارکوپولو تو راه دانشگاه به خونه بودم.
از یک طرف هم دلم می خواست فرصتی پیش بیاد تا یه پست مشترک با بابایی اینجا بذاریم، که نشد.
الان هم اومد یه چیزی رو باهات در میون بذارم، البته شاید خودت هم تا حالا فهمیده باشی!
گلکم میدونی که بابایی برای معافی سربازیش به هر دری میزنه، تا بتونیم زودتر از ایران بریم و تو رو به این دنیا دعوت کنیم. اما طی چک آپ هایی که باید میشد، دیروز با سنوگرافی از بیضه هاش متوجه شدیم که متاسفانه دچار نوعی بیماری به نام واریس بیضه هست و این کار رو برای ورود تو به این دنیا مشکل میکنه:( شاید اینطوری سربازی معاف بشه، اما مطمئنا ارزش بیماری و اذیت شدن بابایی و همینطور (خدایی ناکرده) تاخیر در اومدن تو رو نداشت!
دکتر گفته که این بیماری درمان داره (جراحی یا استفاده از دارو)، اصلا ممکنه نیازی به این کارها نباشه و ما بتونیم خیلی طبیعی برای بدنیا اومدن تو اقدام کنیم، شاید هم مجبور بشیم از روش تزریق اسپرم این کار رو بکنیم. یعنی اسپرم بابایی رو به تخمک من تزریق کنن! بازم خدا رو شکر می کنم بدن بابایی قادر به ساختن اسپرم هست...(البته هنوز آزمایش نداده، اما دلیلی برای عدم وجود اسپرم هم وجود نداره!) دیگه تا خدا چی بخواد...
شاید خدا جون ما رو لایق این نمیدونه که فرشته ایی مثل تو داشته باشیم.
وقتی دیروز بابایی این خبر رو بهم داد، باورم نمیشد و فکر کردم داره دروغ میگه! اما جدی می گفت چون جون منو قسم خورد! فقط خانواده بابایی این قضیه رو میدونن... دلم نمی خواد کسی بفهمه انوقت اگه به صلاح خودمون و زندگیمون بخواهیم دیرتر بچه دار بشیم... هزار و یک حرف باید بشنویم.
مواظب خودت باش... زیاد هم شیطونی نکن... دلت رو هم صابون نزن که تا همشیه اونجا می مونی... دست خودت که نیست... من و بابایی بلاخره یروز تو رو به این دنیا میاریم!
به امید اینکه اونروز دنیامون خیییلی قشنگ باشه تا تو که از بهشت اومدی، دلت نگیره!
می بوسمت... عزیزکم
می بوسمت...
با عشق
مامان
من و بابایی این آدرس رو ثبت کردیم برای آینده ایی که نمی دونیم کی از راه میرسه؟! برای کودکی که بدون وجود خارجی عاشقشیم:)