سلام عشق مامان

خوبي؟ سرمستي؟

مي دونم ... مي دونم... كه بي معرفتي كردم و دير بهت سر زدم!

اما عزيز دلم تو كه خودت فرشته ايي و از دل مامان خبر داري!

تو كه مي دوني اين روزها چقدر شلوغ م اما هر لحظه بياد تو بابايي هستم.

خبرهاي جديد اينكه بابايي اول ديماه اعزام شد سربازي و انشالله تا چند روز ديگه دوره آموزشي ش تموم ميشه. اگه توي فاصله اين دوسال كه سربازي ميره بتونيم سابقه كار هم جور كنيم. انوقت مشكلاتمون براي رفتن از ايران خيلي خيلي كم ميشه و در اصل يه قدم بزرگ براي اومدن تو جلو افتاديم....

واي نمي دوني - شايد هم مي دوني! - با تصور اومدنت، بودنت ... چشمات، خنده هات، گريه هات دلمون برات ضعف ميره...

انقده منو بابايي دوستت داريم كه فقط خدا ميدونه، برو از خدا بپرس... بهت ميگه چقدر....

سرمست كوچولوي مامان

تو چه خبر؟ توي بهش بهت خش مي گذره؟

گاهي فك مي كنم تو هم دلت مي خواد اونجاي به اون خوبي و قشنگي رو كه براي وجود پاك تو بهترين جاست! ول كني و بياي پيش ما؟ دلم نمي خواد از روي خودخواهي بيارمت تو دلم.... كاش مي شد فهميد كه خودت دوست داري يا نه؟!

آربي جونم، دلم اين روزا بدجوري براي بابي تنگ شده. وقتي پيراهن ش رو بو مي كنم... اشك تو چشمام جمع ميشه. يعني تو هم بوي بابي رو ميدي؟

مطمئنام تو قشنگترين اتفاق زندگي من و بابي هستي! آخه تو حاصل عشقموني.... حاصل عشق!

خيلي با ارزشي.... خييييلي...

مواظب خودت باش و مث هميشه سلام مارو به خدا برسون....

زياد هم شيطوني نكن! خوب ماماني؟

آفرين گلم...

 

دوستت دارم....

هردومون دوستت داريم.