مامان به قربونتون بره الهــــــی ... 
میدونم خیلی دیر اومدم و هیچ بهونه ایی قبول نیست. اما اینو بدونید منو بابی خیلی خیلی بیشتر از همیشه به یادتونیم و با تصور شما فرشته های آسمونی هی دلمون غنج میره ... امیدوارم دیدن روی ماهتون نزدیک باشه.
بابی داره حسابی برای اومدنتون تلاش میکنه الان از من خیلی دوره و فقط برای زندگیمون همه سختی ها رو تحمل میکنه، همزمان با وقت کمی که داره زبان هم میخونه تا انشالله بتونیم تا اسفند مدارک مهاجرت رو بفرستیم و برای رفتن به کانادا اقدام کنیم. امروز بهش پیشنهاد دادم که اگه خدا خواست و اقامت کانادا جور شد. با هم بریم و وقتی کارت اقامتون رو گرفتیم من برگردم ایران و به کارم ادامه بدم تا یه درآمدمون پا برجا باشه و اون بمونه و یک سالی درس بخونه تا وقتی من رفتم زودتر جا بیفتیم و کمتر به مشکل مالی بربخوریم.
بهتون قول میدم با اینکه قصد دارم درس بخونم. حتما حتما بعد از اینکه اونجا مستقر شدیم و یه زندگی با ثبات در حد متوسط پیدا کردیم با بابی تلاش کنیم تا یکی از شما فرشته ها رو بیاریم پیش خودمون.
بابی بهترین بابای دنیاست.... اینو مطمئنم و بهتون حق میدم بی قرار دیدنش باشید. گرچه همین الان هم حتما میبینیدش. لطفا حالا که اون از من دوره شما مواظبش باشید ... به خدا خیلی سفارش ما رو بکنید. مامانی و بابی دلشون میخواد زودتر به ثبات برسن. الان هشت ساله که ما تو زمین و هواییم. اما بازم شکر بخاطر همه چیز، مخصوصا بخاطر داشتن بابی که واقعا فرشته است.
آی لاو یــــــــو ...
این از طرف من
اینم از طرف بابی 