Baby chek
سلام عشق مامان
خوبی عزیز دلم؟! این روزها انقده فرشته مث تو روی زمین می بینم که برای دیدن تو بی طاقت می شم. کاش موقییت ش رو داشتیم تا به اینجا دعوتت کنم و ازت پذیرایی کنم. گرچه دو سه روز گذشته خیلی به اینکه زیرآبی رفتی یا نه؟! مشکوک بودیم. بالاخره دیروز صبح بابی برامون یه "بی بی چک" خرید! این ماجرای استفاده ش...
"پریشب به بابی گفتم دو ـ سه روزه زیاد حالم خوب نیست و ضمنا این ماه قرص ضد بار داری م رو مرتب نخوردم و یکم نگرانم! اولش خندید و گفت آخ جون! (می دونم شوخی میکنه و خودش می دونه شرایط بچه داری نداریم!) قرار شد فردا صبح برام یه "بی بی چک" بخره!
صبح به بابی تلفن کردم، سر پُست بود. کلی قربون صدقه م رفت... برام "بی بی چک" خریده بود و حس مردونه بهش دست داده بود. از لحن مهربونش کیف کردم. عاشق شدم!!! دلم نمیومد تلفن رو قطع کنم. قول داد تا سی دقیقه دیگه خونه باشه منم قول دادم میز صبحانه رو بچینم. رفتم سراغ صبحانه... میز رو که چیدم عشق م اومد. "بی بی چک" رو داد دستم و گفت امتحانش کن تا با خیال راحت صبحانمون رو بخوریم. بوس م کرد و گفت مطمئن باش حامله نیستی و اگه باشی هم ... حرف ش رو قطع کرد و گفت حالا برو جیش کن! رفتم توی دستشوئی ظرف پلاستیکی گوش پاکن رو که تموم شده بود با خودم بردم. توش جیش کردم که با قطره چکون بریزم رو "بی بی چک" که دیدم ای دل غافل ته ش سوراخه!
با بدبختی ۵ قطره ش رو شکار کردم و ریختم روی پد "بی بی چک" سریع خط اولی که نشونه سالم بودن "بی بی چک" پُررنگ شد. اومدم بیرون و برای اینکه دور از چشم مامان اینا باشه بردمش توی اتاق... بابی حاضر نبود صبحانه بخوره... هی می گفت صبر کن ببینیم چی میشه! من رفتم چک کردم * خدا رو شکر همون یه خط بود. صبحانه خوردیم. باز هم چک کردیم و ظاهرا خبری نبود.
* یه وقت ناراحت نشی ها گل مامان! اینکه گفتم خدا رو شکر به خاطر اینه که دلم نمی خواد توی این موقعییت نامناسب به دنیا بیایی... دلم می خواد بهترین شرایط رو در زمان بودنت داشته باشیم. چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ مادی... البته چون می دونم خودت از همه چیز دل مامی و بابی خبر داری به اینم اعتراف می کنم که دلمون می خواد یه کم دیگه با هم تنها باشیم و عشق کنیم. دلم نمی خواد بعدها بودن تو رو بهونه ایی برای خوش گذرونی نکردنمون بدونیم."
خبرهای خوب زیاد دارم! اول اینکه سربازی بابا دو ماه کم شد. یعنی به جای ده ماه فقط هشت ماه دیگه مونده که البته اگه خدا بخواد دو ماهش رو هم مرخصی استعلاجی می گیره تا انگشت پاش رو عمل کنه! کار مامی هم راه افتاده و من خیلی بهش امیدوارم... اگه همین طور پیش بره از عید به بعد می تونیم کلی پس انداز کنیم و این یعنی یک قدم مانده به تو عزیز دلم! بابی رو هم مجبور کردم و این روزها مشغول خوندن زبانِ! باید به زودی آیلتس رو بگیره و بعد از سربازی فکر سابقه کار باشه. خیلی به آیندمون امیدوارم... می دونم خدا خیلی دوستمون داره...
راستی برات نگفتم که بابی رو از ستاد فرستادن بخش راهور؟! این جای جدید یک روز پُست میده و یک روز خونه ست که البته اکثر وقتها از خستگی خوابه! جاش اصلا خوب نیست اما خدا رو شکر افتاده تو سرازیری تموم شدن!
الان هم بابی رفته سر پُست. من هم توی خونه دارم برای تو می نویسم... حوصله مغازه رفتن رو نداشتم. اما می دونم که اشتباهه... خیلی دوستت دارم
بهتر بگم خیلی دوستتون دارم چون اصلن دلم نمی خواد توی این دنیا تنها باشید
هر سه چار تاییتون رو می بوسم ![]()
مامی عاشق
من و بابایی این آدرس رو ثبت کردیم برای آینده ایی که نمی دونیم کی از راه میرسه؟! برای کودکی که بدون وجود خارجی عاشقشیم:)